خلوتی با صائب
غزل شمارهٔ ۵۲۰۵
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
غوره من شد مویز از سردی دنیای خشکسوخت خون چون نافه ام در دل ازین صحرای خشک
۲
عالم خاک از وجود تازه رویان مفلس استبرنمی خیزد گل ابری ازین دریای خشک
۳
چشم بی اشک و دل بی آه زیر گل خوش استزهر می بارد زروی ساغر و مینای خشک
۴
ساده لوحی بین که پیش برق بی زنهار عشقهیزم تر می فروشد زاهد از سیمای خشک
صفحهٔ ۱ از ۲