خلوتی با صائب
غزل شمارهٔ ۵۲۱۴
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
داده است بس که سینه صافم جلای اشکگردد به دیده آب مرا از صفای اشک
۲
چون عقد گوهری که شود پاره رشته اشریزد مسلسل از مژه ام قطره های اشک
۳
تا همچو تاک پای نهادم درین چمناز چشم من بریده نگردید پای اشک
۴
چشم تو این چنین که غفلت شده است سختمشکل به زور خنده شود آشنای اشک
صفحهٔ ۱ از ۴