شعر را زندگی کن
خلوتی با صائب

غزل شمارهٔ ۵۳۲۴

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
شد جهان پر نور تا دل را مصفا ساختمخاک یوسف زار شد تا سینه را پرداختم
۲
تا شدم آواره از دارالامان نیستیتیغ می زد موج گردن هرکجا افراختم
۳
چون توانم دور گردان را به یک دیدن شناختمن که با این قرب خود را سالها نشناختم
۴
سرمه شد در استخوانم مغز از دود چراغتا دو چشم سرمه سایش را سخنگو ساختم
صفحهٔ ۱ از ۲
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth