خلوتی با صائب
غزل شمارهٔ ۵۳۶۱
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
ترک سر کردم زجیب آسمان سر برزدمبی گره چون رشته گشتم غوطه در گوهر زدم
۲
تن پرستی پرده بینایی من گشته بودشمع عریان بود چون آتش به بال و پر زدم
۳
صبح محشر عاجز از ترتیب اوراق من استبس که خود را در سراغ او به یکدیگر زدم
۴
شد دلم از خانه بی روزن گردون سیاههمچو آه از رخنه دل عاقبت بر در زدم
صفحهٔ ۱ از ۵