خلوتی با صائب
غزل شمارهٔ ۵۳۶۲
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
رفت آن عهدی که من بی یار ساغر می زدمبر کمر دارم کنون دستی که بر سر می زدم
۲
بود طرق قمریان انگشتر پا سرو رادر گلستانی که من با او سراسر می زدم
۳
می دواندم ریشه در دل قاتل بیرحم رازیر تیغش پیچ وتابی گر چو جوهر می زدم
۴
با کمال تنگدستی از شکست آرزوخارو خس در دیده تنگ توانگر می زدم
صفحهٔ ۱ از ۴