خلوتی با صائب
غزل شمارهٔ ۵۳۶۹
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
نیست امروز از جنون این شور و غوغا بر سرمدر حریم غنچه زد چون لاله سودا بر سرم
۲
کرده ام هموار بر خود عالم ناساز راجلوه دست نوازش می کند پا برسرم
۳
قامتم خم گشت و از کودک مزاجیها هنوزبر لب بام است چون طفلان تماشابر سرم
۴
من که می دانم حیات خویش در جان باختنزیر شمشیرم اگر باشد مسیحا بر سرم
صفحهٔ ۱ از ۴