شعر را زندگی کن
خلوتی با صائب

غزل شمارهٔ ۵۳۷۵

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
سرو چون با آن قد استاده می آید به چشمسایه در زیر پا افتاده می آید به چشم
۲
پرده جوهر بود آیینه های صیقلیبا وجود خط عذارش ساده می آید به چشم
۳
در سر کوی تو خورشید از شفق هر صبح و شامبسمل در خاک و خون افتاده می آید به چشم
۴
دیده ای کز اشک خون آلود مالامال نیستچون نگین دان نگین افتاده می آید به چشم
صفحهٔ ۱ از ۳
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth