خلوتی با صائب
غزل شمارهٔ ۵۴۸۳
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
نظر تا باز کردم بر رخش بار سفر بستمبه یک نظاره چشم از روی آتش چون شرر بستم
۲
غرور دولت دیدار شرکت بر نمی داردکشیدم آهی از دل دیده آیینه بر بستم
۳
عجب دارم که پای من به دامن آشنا گرددکه با ریگ روان یک روز احرام سفر بستم
۴
گریبانگیر شد دامن زهر خاری که برچیدمز دیوار اندرون آمد به هر محنت که در بستم
صفحهٔ ۱ از ۲