خلوتی با صائب
غزل شمارهٔ ۵۴۸۵
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
در آن شبها که از یاد تو ساغر بود در دستمز هر ناخن هلال عید دیگر بود در دستم
۲
ز طوفان حوادث زان نکردن دست و پا را گمکه از رطل گران پیوسته لنگر بود در دستم
۳
به اشک تلخ قانع گشته ام صورت نمی بندداز آن دریا که دایم عقد گوهر بود در دستم
۴
دو عالم چون سلیمان بود در زیر نگین مندرین میخانه چندانی که ساغر بود در دستم
صفحهٔ ۱ از ۳