خلوتی با صائب
غزل شمارهٔ ۵۵۱۱
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
برآن می داردم همت که از افغان دهن بندمز سنگ سرمه سدی پیش یأجوج سخن بندم
۲
گرفتم نیست در پیراهن من چاک رسواییز مشت خون خود چون گرگ تهمت را دهن بندم
۳
ز جوی شیر روشن ساخت راه قصر شیرین راکمر چون تیشه می خواهم به خون کوهکن بندم
۴
به نامم خاتم شه در غریبی خانه می سازدچرا دل چون عقیق از ساده لوحی بر یمن بندم
صفحهٔ ۱ از ۲