خلوتی با صائب
غزل شمارهٔ ۵۵۱۲
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
دل صد پاره خود را به زلف یار می بندممن این اوراق را شیرازه از زنار می بندم
۲
به چشم خیره رسوا نگاهان برنمی آیمبه افسون گرچه چشم رخنه دیوار می بندم
۳
دم سرد خریداران اگر این چاشنی داردشوم گر آب گوهر یخ درین بازار می بندم
۴
زبان در کام چون پیکانم از خشکی نمی گرددلب خشک از تکلم چون لب سوفار می بندم
صفحهٔ ۱ از ۲