خلوتی با صائب
غزل شمارهٔ ۵۵۱۵
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
زبان تا بود گویا، تیغ می بارید بر فرقمجهان دارالامان شد تا زبان در کام دزدیدم
۲
مکش سر از ملامت گر سرافرازی طمع داریکه من چون شعله آتش ز زخم خار بالیدم
۳
ازین سنگین دلان صائب چرا چون تیرنگریزمکه پر خون شد دهانم از همان دستی که بوسیدم
۴
به خون آغشته نعمتهای الوان جهان دیدمزبان خویش چون خورشید بر دیوار مالیدم
صفحهٔ ۱ از ۲