خلوتی با صائب
غزل شمارهٔ ۵۵۱۶
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
ندیدم روز خوش تا چون قلم روی سخن دیدمبه زیر تیغ رفتم تا زبند آزاد گردیدم
۲
زپیچ و تاب جوهردار گردید استخوان منزبس برخویشتن در تنگنای فکر پیچیدم
۳
بغیر از گریه تلخ ندامت چیست در دستمچو گل زین دفتر رنگین که من بر یکدگر چیدم
۴
منه انگشت بر حرفم اگر درد سخن داریکه بر هر نقطه من صد بار چون پرگار گردیدم
صفحهٔ ۱ از ۲