خلوتی با صائب
غزل شمارهٔ ۵۵۱۸
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
بر آن پای حنایی روی زرد خویش مالیدمازین گلشن که چیده است این گل رعنا که من چیدم
۲
منم بی پرده می بینم ترا، یارب چه بخت است اینکه می مردم ز شادی گرترا در خواب می دیدم
۳
من انداز سر من کرد دست از آستین بیروندرین بستانسرا چون گل به روی هر که خندیدم
۴
غذای روح شد در دل شکستم هر تمناییلباس عافیت گردید چشم از هر چه پوشیدم
صفحهٔ ۱ از ۳