خلوتی با صائب
غزل شمارهٔ ۵۵۳۲
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
شبستان جهان را روش از صدق بیان دارمکه من از راستی چون شمع آتش در دهان دارم
۲
نرفتم گرچه زیر بار خلق از گرم رفتاریز نقش پا چراغی پیش راه کاروان دارم
۳
به زخمی چون توانم شد از آن ابرو کمان قانعکه من در خاک صد صبح امید از استخوان دارم
۴
مرا سیراب از صحرای محشر می برد بیرونعقیقی کز خیال لعل او زیر زبان دارم
صفحهٔ ۱ از ۲