خلوتی با صائب
غزل شمارهٔ ۵۵۳۹
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
ز دامن نگذرد پای زمین گیری که من دارمگران محمل تر از خواب است شبگیری که من دارم
۲
کند خون در جگر بسیار نعمتهای الوان رادرین مهمانسرا چشم و دل سیری که من دارم
۳
شود سیر از جهان برهر که افتد چشم سیر منکدامین کیمیاگر دارد اکسیری که من دارم
۴
من و نالیدن از سودای عشق او معاذاللهنمی آید صدا بیرون ز زنجیری که من دارم
صفحهٔ ۱ از ۳