خلوتی با صائب
غزل شمارهٔ ۵۶۰۶
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
غوطه در بحر گهر ز آبله پا زدهامدر دل خاک قدم بر سر دریا زدهام
۲
سود من از سفر خاک، که چشمش مرسادمشت خاکی است که در دیده دنیا زدهام
۳
تا در فیض گشوده است به رویم توفیقحلقه چون داغ بسی بر در دلها زدهام
۴
به خراش جگر خویش نظر داشتهامتیشه در ظاهر اگر بر دل خارا زدهام
صفحهٔ ۱ از ۳