خلوتی با صائب
غزل شمارهٔ ۵۶۱۴
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
بیخودی داشت ز فکرِ دو جهان آزادمتا به هوش آمدم از عرش به فرش افتادم
۲
پای من بر سر گنج است چو دیوار یتیمدست خود بوسه زند هر که کند آبادم
۳
سفر بیخودیام پا به رکاب است، کجاستباددستی که به یک جرعه کند امدادم؟
۴
کار من در گره از پرهنری افتاده استدارد از جوهر خود مو قلم فولادم
صفحهٔ ۱ از ۳