خلوتی با صائب
غزل شمارهٔ ۵۷۰۳
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
ادب گذشته بر روی یکدیگر دستموگرنه همچو صدف نیست بی گهر دستم
۲
تهی شود به لبم نارسیده رطل گرانز بس که ریشه دوانده است رعشه در دستم
۳
جدا چودست سبو از سرم نمی گرددز بس به فکر تو مانده است زیر سردستم
۴
گره زکار دو عالم گشودن آسان استنمیرود پی این کار مختصر دستم
صفحهٔ ۱ از ۲