خلوتی با صائب
غزل شمارهٔ ۵۷۸۷
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
هرگز نشد به حرف غرض آشنا لبمآسوده است از دل بی مدعا لبم
۲
هر چند چو صدف ز گهر سینه ام پرستنتوان به تیغ ساختن از هم جدا لبم
۳
آه مرا به رشته گوهر غلط کننداز دل ز بس که آبله چیده است تا لبم
۴
منت خدای را که یکی بود حرف منهر چند شد به عالم صورت دو تا لبم
صفحهٔ ۱ از ۴