خلوتی با صائب
غزل شمارهٔ ۵۷۹۹
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
بی خواست بس که بار دل گلستان شدمبی اعتبار در نظر باغبان شدم
۲
نانم همان به خون شفق غوطه می زندچون صبح اگرچه پیر درین آستان شدم
۳
از سنگ خاره می گذرد تیر آه مناز بار درد اگرچه دو تا چون کمان شدم
۴
تا کی چو سرو دست توان داشت در بغل؟از بی بری به خار گلشن گران شدم
صفحهٔ ۱ از ۳