خلوتی با صائب
غزل شمارهٔ ۶۱۰۴
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
دست کوته کرد زلف یار از تسخیر منریخت از زور جنون شیرازه زنجیر من
۲
با خرابی های ظاهر دلنشین افتاده امسیل نتوان گذشت از خاک دامنگیر من
۳
سختی ره می شود سنگ فسان عزم مرابرنمی گردد، اگر بر سنگ آید تیر من
۴
خاکیان از جوهر پوشیده من غافلندزیر گردون است در زیر سپر شمشیر من
صفحهٔ ۱ از ۴