خلوتی با صائب
غزل شمارهٔ ۶۱۲۱
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
عشقبازی بود دایم در جهان آیین منچون سمندر بود از آتش بستر و بالین من
۲
می شود در بستر تفسیده من گل گلابمی گدازد شمع را سرگرمی بالین من
۳
فارغ از فکر مکافاتم که خصم کینه جوزنده زیر خاک باشد از غبار کین من
۴
خواب این دلمردگان از مرگ سنگین تر بودورنه خون مرده گردد زنده از تلقین من
صفحهٔ ۱ از ۲