خلوتی با صائب
غزل شمارهٔ ۶۱۴۱
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
گوهر راز از دل بی تاب می آید برونگنج ازین ویرانه چون سیلاب می آید برون
۲
خورده ام از بس که خون دل ز جام زندگیگر به خاکم خط کشی، خوناب می آید برون
۳
بستن لب بر در روزی کند کار کلیدکوزه از خم پر شراب ناب می آید برون
۴
از میان نازک او گر برآید پیچ و تابرشته جان هم ز پیچ و تاب می آید برون
صفحهٔ ۱ از ۳