خلوتی با صائب
غزل شمارهٔ ۶۲۰۲
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
ز درد و داغ دل را نیک محضر می توان کردنبه چاکی ینه را صحرای محشر می توان کردن
۲
ز غفلت روی دست فربهی خوردم، ندانستمکه حصن عافیت پهلوی لاغر می توان کردن
۳
صنوبروار اگر از میوه شیرین تهیدستیبه روی تازه دلها را مسخر می توان کردن
۴
نداری رنگ و بویی گر درین گلشن ز بی برگیبه خلق خوش جهانی را معطر می توان کردن
صفحهٔ ۱ از ۲