خلوتی با صائب
غزل شمارهٔ ۶۲۳۲
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
به یک خمیازه گل طی شد ایام بهار منبه یک شبنم نشست از جوش خون لاله زار من
۲
شب امیدواری می شمردم خط مشکین راندانستم کز او خواهد سیه شد روزگار من
۳
چنین کز شوق دامان تو خود را جمع می سازدعجب دارم پریشان گردد از صرصر غبار من
۴
نه آن صیدم که عشق از فکر من غافل تواند شدنمک در چشم ریزد دام را ذوق شکار من
صفحهٔ ۱ از ۳