خلوتی با صائب
غزل شمارهٔ ۶۲۳۹
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
ندارد جوهر افشای غم، تیغ زبان مننمک بر چشم سوزن می زند زخم نهان من
۲
دل صیاد می لرزد به دام از دانه اشکمخطر دارد قفس از ناله آتش زبان من
۳
ز عشق بی زوالی در خود آن گرمی گمان دارمکه مغز صد هما را سرمه سازد استخوان من
۴
به چشم انتظارم گل فتاد از اشک یعقوبینمی آید ز مصر نیک بختی کاروان من
صفحهٔ ۱ از ۲