خلوتی با صائب
غزل شمارهٔ ۶۳۸۸
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
بارست خنده بر دل کلفت پرست منپر خون بود دهان گل از پشت دست من
۲
مینا زبان مار شود در شکستگیرحم است بر کسی که بود در شکست من
۳
قمری بود ز حلقه به گوشان سرو و منآن قمریم که سرو بود پای بست من
۴
گیرنده تر ز دست شده است آستین مناکنون که رفته دامن فرصت ز دست من
صفحهٔ ۱ از ۳