خلوتی با صائب
غزل شمارهٔ ۶۴۰۱
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
گمراه شد ز غفلت من رهنمای منگردید میل چشم عصاکش عصای من
۲
پیدا نشد کسی که به فریاد من رسددر شیشه ماند باده مردآزمای من
۳
از دست خود بود چو سبو متکا مراپهلوی خشک خویش بود بوریای من
۴
تا سر کشیده ام به گریبان بی خودیچون پای خم به گنج فرورفته پای من
صفحهٔ ۱ از ۳