خلوتی با صائب
غزل شمارهٔ ۶۴۰۳
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
شد خشک از گشودن لب آبروی منآخر چو غنچه جام تهی شد سبوی من
۲
خون می خورد کریم ز مهمان سیر چشمداغ است عشق از دل بی آرزوی من
۳
خون مشک در پیاله من خود به خود نشدچون نافه شد سفید درین کار موی من
۴
از تشنگی ز بس که شدم خشک چون سبوتنگ از فشار دست نگردد گلوی من
صفحهٔ ۱ از ۲