خلوتی با صائب
غزل شمارهٔ ۶۷۲۸
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
من به حال مرگ و تو درمان دشمن می کنیاین ستم ها چیست ای بی درد بر من می کنی؟
۲
بد نکردم چون تویی را برگزیدم از جهانخاک عالم را چرا در دیده من می کنی؟
۳
می توان دل را به اندک روی گرمی زنده داشتآتش ما را چرا محتاج دامن می کنی؟
۴
نیستی گردون، ولی بر عادت گردون تو هممی کشی آخر چراغی را که روشن می کنی
صفحهٔ ۱ از ۲