خلوتی با امیرخسرو دهلوی
شمارهٔ ۱۰۳
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
ای بی تو گلهای چمن شسته به خون رخسارهاخار است بی رخسار تو در دیده گلزارها
۲
شد پوستم بر استخوان چون چنگ خشک و از فغانرگها نگر اینک بر آن افتاده همچون تارها
۳
تا آفتاب و روی مه دیدند آن زلف سیهدر کوی او رو همچو که مانده ست بر دیوارها
۴
هر گه که چوگان بازد او، بازم به راهش سر چو گوآری، مرا در عشق او باشد ازین سر کارها
صفحهٔ ۱ از ۲