خلوتی با امیرخسرو دهلوی
شمارهٔ ۱۹۹
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
رفت یار و آرزوی او ز جان من نرفتنقش او از پیش چشم خون فشان من نرفت
۲
کی به هجرانش چو جان مستمند من نسوختکس به دنبالش به جز اشک روان من نرفت
۳
من بدان بودم که پایش گیرم و میرم به دستچون کنم کوگاه رفتن در میان من نرفت
۴
اندران ساعت که از پیش من شوریده بخترفت آن بدخو، چرا آن لحظه جان من نرفت
صفحهٔ ۱ از ۲