خلوتی با امیرخسرو دهلوی
شمارهٔ ۲۱۰
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
بس که زلف سرکشت در کار دلها در نشستهیچ کس در شهر از این سودای بی پایان نرست
۲
عاشقان گشته به راهت خاک و من در غیرتمکان غبار غیر بر دامان تو خواهد نشست
۳
تو سنت در سینه من نعل در آتش نهادهست از آنجا آتشی کز نعل یکران تو جست
۴
سوختی جان مرا و حال من پرسی که چیستای عفاک الله، چه گویم جان من هست، آن چه هست
صفحهٔ ۱ از ۲