خلوتی با امیرخسرو دهلوی
شمارهٔ ۲۴۶
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
شب و روز می بنالم ز جفای چشم مستتچه کنم که در نگیرد به دل ستم پرستت
۲
به خم کمند زلفت همه عالم اندر آمدبه چه سان رهم ز بندت، به کجا روم ز دستت
۳
دل من به خاک جویی و نیابیش از این پسکه بماند پای در گل ز غبار زلف پستت
۴
همه وقت شست زلفت من خسته را چو آتشتو چه می کشی نگویی، که چنین خوش است شستت
صفحهٔ ۱ از ۳