خلوتی با امیرخسرو دهلوی
شمارهٔ ۳۲۱
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
ز خون دل که به رخسار ماجرای من استبخوان به لطف که دیباچهی وفای من است
۲
نفس رسیده به آخر، هوس نماند جز اینکه بشنوم ز تو کاین مردن از برای من است
۳
به جای دعای، غمت میکنم که دیر زیادکزو فزایش این درد بی دوای من است
۴
درون جان تویی، از بهر آنش دارم دوستوگرنه جان مرا بی تو یک بلای من است
صفحهٔ ۱ از ۳