خلوتی با امیرخسرو دهلوی
شمارهٔ ۴۱۰
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
ز من در هجر او هردم فغان زار میآیدخوش آن چشمی که آن هردم بر آن رخسار میآید
۲
به بازی سوی من آمد، به شوخی دل ز من بستدبدو گفتم: چه خواهی کرد؟ گفتا: کار میآید
۳
چو رفتم بر درش بسیار، دربان گفت کاین مسکینگرفتار است گویی، کاین طرف بسیار میآید
۴
گر از نادیدنش روزی بمیرم، نیست دشواریولی رویش نخواهم دید، آن دشوار میآید
صفحهٔ ۱ از ۳