خلوتی با امیرخسرو دهلوی
شمارهٔ ۴۱۴
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
صبا میجنبد و آن مست ما را خواب میآیدکه از دمهای سرد من جهان بیتاب میآید
۲
ازان مهتاب جانافروز کان شب بود مهمانمجهان تیرهست بر من چون شب مهتاب میآید
۳
من اینجا زار میسوزم به تاریکی و تنهاییوه، ای همسایه غافل، تو را چون خواب میآید
۴
غم لیلی جز از جان دست شستن مینفرمایدنه بیهودهست کاندر چشم مجنون خواب میآید
صفحهٔ ۱ از ۳