خلوتی با امیرخسرو دهلوی
شمارهٔ ۴۲۱
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
مبادا کز شکار آن خیره کش یکسر درون آیدکز آن رخسار گردآلود شهری در جنون آید
۲
مرا کشت آن سواریها، پسینه دم حسرتبرو گه گه مگر لختی غبار از در درون آید
۳
چه لطف است آنکه بر سر می کند خاک آب حیوان رابه زیر پاش غلطان و دوان و سرنگون آید
۴
مخند، ای درد نادیده، ز آب چشم مشتاقانمبادا هیچ کس را کاین بلا از در درون آید
صفحهٔ ۱ از ۲