شعر را زندگی کن
خلوتی با امیرخسرو دهلوی

شمارهٔ ۴۲۵

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
پس از ماهیم دوش از وعده دیدار خواب آمدگهی برخاستم کاندر سر من آفتاب آمد
۲
پس از بیداری بیسار دیدم، لیک نی سیرشکز اول دیدنش هم راحتم افزود و خواب آمد
۳
رخش پژمرده دیدم، پرسش از گرماش می کردملبش خاموش بود و گونه رخ در جواب آمد
۴
مهش را سلخ کرد از نازکی مهتاب در شبهااگر چه آفتاب من میان ماهتاب آمد
صفحهٔ ۱ از ۲
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth