خلوتی با امیرخسرو دهلوی
شمارهٔ ۴۵۴
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
مهش گویم، و لیکن مه سخن گفتن نمی داندگلش گویم، ولیکن گل گهر سفتن نمی داند
۲
ز شب بیداری من تا سحر چشمش کجا داند؟که او شب تا سحر کاری به جز خفتن نمی داند
۳
اگر گویم که حال من کسی آنجا نمی گویدصبا دانم که می داند، ولی گفتن نمی داند
۴
به پاش افتاد زلف و یافت دستی بر لبش، لیکنزمین رفته ست پیوسته، شکر گفتن نمی داند
صفحهٔ ۱ از ۲