خلوتی با امیرخسرو دهلوی
شمارهٔ ۴۵۶
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
زهی از درد خود یک چشم را بینم نمی بیندکه هیچ آن سهل گیر بی وفا را غم نمی بیند
۲
چنین کز خواب او هر شب پریشانست چندین دلخدایا، هرگز او خواب پریشان کم نمی بیند
۳
نمی خواهد رهی روی تو بیند از جفا، جاناولی دیوانه می گردد، گرت یک دم نمی بیند
۴
بگویش تا بپرهیزد ز آه سرد مشتاقانرقیب آن زلف را کز خود پریشان هم نمی بیند
صفحهٔ ۱ از ۲