خلوتی با امیرخسرو دهلوی
شمارهٔ ۵۱۵
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
تا جان مرا از لب لعل تو خبر شدقوت دل ریشم همگی خون جگر شد
۲
گلگون شده بد روی من از اشک عقیقیاز خاک درت کاه رخم باز چو زر شد
۳
صاحب نظری هست مسلم به من، ای جانکز خاک کف پای توام کحل بصر شد
۴
هر سر که نشد خاک در دوست، به معنیدر راه یقین سرمه ارباب نظر شد
صفحهٔ ۱ از ۲