خلوتی با امیرخسرو دهلوی
شمارهٔ ۶۱۰
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
آرام جانم می رود، دل را صبوری چون بودآن کس شناسد حال من کو هم چو من در خون بود
۲
بربست چون جوزا کمر، آمد به جوزا زان قمریعنی که این عزم سفر بر طالع میمون بود
۳
گویند حال خود، بگو پیشش مگر تابد عناناین با کسی گفتن توان کو از دلم بیرون بود
۴
این در که از چشم افگنم بگسست جیب دامنمچون ریسمانی شد تنم کاندر در مکنون بود
صفحهٔ ۱ از ۲