خلوتی با امیرخسرو دهلوی
شمارهٔ ۶۳۰
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
باز شب افتاد و ما را دل همان جا شد که بودباز جانم را همان آغاز سودا شد که بود
۲
عشق کهنه نو شد، ای دل، شغل غم نو کن که بازفتنه در جان هم بدانسان کارفرما شد که بود
۳
ما و بت را سجده زین پس، آن هم ار افتد قبولکان همه زهد و نماز رسمی از ما شد که بود
۴
پایمال مرکبم کن، وین بگو بهر دیتآنکه شبدیز مرا خاک قدمها شد که بود
صفحهٔ ۱ از ۲