خلوتی با امیرخسرو دهلوی
شمارهٔ ۶۶۸
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
کالبد از دل تهی شد، گر چه جان بیرون روددوستی نبود که نه با دوستان بیرون رود
۲
خون چندین بی گنه در بند دامن گیر تستوای اگر آن مست من دامن کشان بیرون رود
۳
سوز عشق است، این مبین رنج تب من، ای طبیبکین تبم با جان بهم از استخوان بیرون رود
۴
در دل من جایگه تنگ است و تو نازک مزاجراه ده تا جان مسکین از میان بیرون رود
صفحهٔ ۱ از ۳