خلوتی با امیرخسرو دهلوی
شمارهٔ ۷۶۴
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
دوش در خواب مرا بابت خودکاری بودبت پرستی را در خدمت بت یاری بود
۲
کفر زلفش به رگ و پوست چنانم در رفتکه از او هر رگ من رشته زناری بود
۳
گفتمش، بود غم مات گهی، آن بدمهراز برای دل ما نیز بگفت، آری بود
۴
دل گمگشته همی جستم در هر مویشخنده می کرد به شوخی که دلت باری بود
صفحهٔ ۱ از ۳