خلوتی با امیرخسرو دهلوی
شمارهٔ ۸۷۲
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
زان گل که اندکی بته مشک ناب شدبسیار خلق از مژه در خون خضاب شد
۲
در خردگیش دیدم و گفتم که مه شویاو خود برای سوزش خلق آفتاب شد
۳
آن سادگی که داشت، به سرخی شدش به دلقندی که داشت نیشکر او، شراب شد
۴
بهر خدا دگر به دل من گذر مکنای چشمه حیات که خون من آب شد
صفحهٔ ۱ از ۲