خلوتی با امیرخسرو دهلوی
شمارهٔ ۸۸۷
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
یک روز یار اگر قدمی سوی من زندبخت رمیده خیمه به پهلوی من زند
۲
خواهم هزار جان ز خدا تا کنم نثاردر هر قدم که سرو سمن بوی من زند
۳
در خورد دوست نیست مگر اشک چشم مندر پیش مردمان همه در روی من زند
۴
مردم در انتظار که کی حلقه بر درمزلف نگار سلسله گیسوی من زند
صفحهٔ ۱ از ۲