خلوتی با امیرخسرو دهلوی
شمارهٔ ۹۰۳
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
گل و شکوفه همه هست و یار نیست، چه سود؟بت شکر لب من در کنار نیست، چه سود؟
۲
بهار آمد و هر گل که باید آن همه هستگلی که می طلبم در بهار نیست، چه سود؟
۳
به انتظار توان روی دوستان دیدندو دیده را چو سر انتظار نیست، چه سود؟
۴
ز فرق تا به قدم زر شدم ز گونه زردولی ز سنگ شکیبم عیار نیست، چه سود؟
صفحهٔ ۱ از ۲